خــاکــســتــری…

درود
خوشحالم که بعد از مدتی دوری دوباره به آکادمی برگشتم.
یکی از آخرین کارهام رو تقدیم نگاهتون میکنم..

مـن میــرم امــّا فـاصـلـه تـقـدیـرِ مـا نـیـسـت
شهری که مرداش عاشقت هستن،همینجاست
از تـخـتِ قـلـبِ تـو مـنـو پـایـیـن کـشـیـدن
ایـنـجا کـسی مـن رو کـنـارِ تـو نمی خواست

مـیـرم که از این حسِ بیهوده "رهـا" شی
شـایـد بـرم این خونه جایِ بـهتـری شـه
بـا هـر قـدم پـایـیـزو زیـرِ پـام کُـشـتـم
تـا شـالِ نـارنـجـیِ تو خـاکـستری شـه

چـشماتو بـستـی تـا قدم هامو نبینی
فک(ر) کردی که اشکایِ من واگیر داره
خواستی بیای و دستمو محکم بگیری
امـا غـرورت راهـو سـد کرده دوبـاره

وقـتـی نـبـاشم حالِ تـو فرقی نداره
اما نـبـاشی شـعـر میشم،درد میشم
میرم که تو با شهرِ بی من شاد باشی
میرم ولی اندوهِ یک "بـرگـرد" میشم

ایـن پـنـجـره از زرد بـودن دسـت بـرداشت
احساس تو یخ بست و فصلِ کوچِ من شد
شـایـد تـمـومِ فـاصـلـه تـقـصیـر یـلـداست
پـایـانِ فـصـلِ بـودن و عـاشـق شـدن شد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: