دلتنگی

از عمق رویا هام، وقتی عبور کردش، دنیام تو دستش بود، اون اینو می دونست
از من جدا می شد، باور نمی کردم، وقتی که می مُردم، اون ساده می تونست
میره ولی هر بار، رویاشُ می سازم، دستاشُ می گیرم، باز عاشقش می شم
می سوزم از دوریش، از عشق مجبوریش،می سوزمُ هر بار، درگیره آتیشم

((قلبم رو رنجونده، چشمم رو ترسونده، از عشقی که باید، مالِ خودم باشه
تنهایی می باره، تو خلوتم هر شب، جایی که بی تردید، باید خودش باشه
حالم بده اما، با یاد اون هر شب، روزای این عشقُ، صد بار میشمارم
معنای این حسُ، اصلا نمی فهمم، با اینکه اون رفته، بازم دوسِش دارم))

این روز ها دیگه، جای خودش با من، با سایه ها تنها، تو کوچه ها میرم
هر جا که میشینم، هرچی که می بینم، از فرط دلتنگی، صد بار می میرم
با اینکه روزامُ، امروز بدون اون، پُر میکنم اما، بازم تو فکرم هست
تنهاییام امروز، با من کنار اومد، اما هنوز عشقش، توی وجودم هست

((قلبم رو رنجونده، چشمم رو ترسونده، از عشقی که باید، مالِ خودم باشه
تنهایی می باره، تو خلوتم هر شب، جایی که بی تردید، باید خودش باشه
حالم بده اما، با یاد اون هر شب، روزای این عشقُ، صد بار میشمارم
معنای این حسُ، اصلا نمی فهمم، با اینکه اون رفته، بازم دوسِش دارم))
(دلتنگی…)
رضا حبیب پور

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

854
۱۸