یه دختر !!!

یه حس بد ، یه تکرار حماقت

شدن درد دل آینه با چشمام

پر از احساس یاس و اضطرابم

یه چیز دیگه اما می گه حرفام

همش می خندم و می گم ردیفه

ولی قلبم پره از شک و تردید

تو می گی بهتر از دنیا منو می شناسی ، اما

نفهمیدی دلم هرگز نخندید

چقدر بیزارم این روزا من از خود

از این وابسته ی مفلوکِ خونسرد

که احساساتشو تاراج بردن

ولی بازم سکوت و انتخاب کرد

یه دختر رویِ تخت من، شبا هست

که تنها آرزوش آغوش مرگه

که هرشب تویِ کابوسِ حضورت

جهان پاییزه و اونم یه برگه

اینه اونی که تو ساختی با عشقت

ولی فک می کنی خوشبخته محضه

به جای این همه از عشق گفتن، خودت رو

می ذاشتی جای اون تنها یه لحظه !!

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

990
۴۰