احساس دلتنگی…

یه عمریه که درگیرم
با این کابوس و این رویا
تو رفتی و ولی یادت
چه بیرحمانه موند اینجا

تو دیوارای این خونه
شدم مثل یه زندونی
عذابم میدی با دوریت
خودت این و نمیدونی

جلو سردی این احساس
زمستون فصل سردی نیست
تحمل کردن این درد
میدونی کار هر کی نیست

تموم روز و شبهامو
کنار خونه میشینم
نه میخوابم نه بیدارم
فقط کابوس میبینم

چه بغضی داره این خونه
پرِ از احساس دلتنگی
تو حتی توی رویا هم
با حسم داری میجنگی

میدونم هر کجا هستی
خیالت رفتی از یادم
تو کابوسم نمیبینی
که به چه روزی افتادم

رسیدم جایی که جز تو
دیگه چیزی تو دنیام نیست
شدی دنیایی که امروز
میدونم دیگه باهام نیست

از این نویسنده بیشتر بخوانید: