مُهلت

از من نمی پرسی چرا حالِت گرفتَس
بی اعتنایی میکنی دلسرد میشم
حالا کجا دارم برم با دست خالی؟
حالا که دارم از وجودت طرد میشم

بی اعتمادی ها یه باره سر رسیدن
تا اینکه اوضاع من و تو روبه را شد
شاید فراموشم نشه واسه همیشه
بحثی که امشب بیخودی اینجا به پا شد

اخلاق مرد خونه تو نشناختی که
این ساده بودن ها هنوز از بچّه گیشه
باید بفهمی من هنوز احساس دارم
این مرد بی تو توی خونه ذوب میشه

تو می زدی هرچی که بود و می شکستی
من جمع می کردم تموشم رو همیشه
اینقدر از من معذرت خواهی شنیدی
یک بار تو کوچیک شی چیزی نمیشه

شاید نشه رأی تو رو زد تا عوض شی
بین من و تو تا ابد دیوار باشه
مهلت بده تا میشه دستاتو بگیرم
میترسم امشب آخرین دیدار باشه

دیگه نمی مونی بکوبی روی تختم
وقتی سر هر صبح شنبه میشه دیرم
فردا قراره کوله بارت بسته باشه
فردا قراره من بدون تو بمیرم…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: