حس تنهایی

ازاون وقتی که تو رفتی همین گریه شده کارم
بیا و واسه یک لحظه ببین حال شب تارم
از این روزای تنهایی هراسونم،هراسونم
فقط میگم که من بی تو نمیتونم،نمیتونم
چرا وقتی برای تو وجودم رو فدا کردم
میون گریه و زاری من اسمت رو صدا کردم
من و کردی و رفتی سرت رو بر نگردوندی
همه دور و وریام رو به حال من تو خندوندی
بهم خندیدی و گفتی که هیچ حسی نداری تو
به یادت هست قول دادی هیچوقت تنهام نذاری تو؟
منو با حس تنهایی توو این غربت رها کردی
منو از عالم و دنیا با این کارت جدا کردی
جدا کردی خودت رفتی سراغ آرزوهاتو
برای من نیاوردی دیگه غم ها و اشکاتو
با این افسوس و دلتنگی نمیدونی چها کردم
تموم آرزوهامو بعد از تو رها کردم
رها کردم بعد از تو تموم آرزوهامو
فقط میخوام با یک تیغ ببرم کل رگهامو
ببرم کل رگهامو، روی دست تو جاری شم
رها از دردو تنهایی و اینقدر بی قراری شم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: