من و با خودت ببر

من و با خودت ببر
از بچّه گی ها یادتِ با هم بودیـــــــــم
زنگِ شادیها و غم دستت تو دستــــــم
همه جای شهرمون سایه ی به سایـــــه
اشک و خندهات میگه دل به تو بستم
***
توی شوقِ خاطراتِ زنده مونـــدن
شادیها چه چه زدن نور علی نــوره
دیگه بغضی تو دلم واست نمونده
می دونم جنس تو در قلبم بلـوره
***
رفته بودم مدّ تی سفر به دریــــا
فاصله خطی کشیده بر زبونـــــم
سال ها دوری تو چه دردِ سختی
خون باریدِ دلم از زخمِ جونـــم
***
باز برگشتم یه شیرِ زخم خـورده
می نگارم لحظه ی آغوشِ گرمـت
همه رو از چشم و دل فرا کشیدم
یادبودِ اشکِ من گیسویِ نرمـت
***
اومدم آهسته آهسته پیشــــــــت
دل چه شادابِ و خوشتیپ ای خدا
سرِ کوچتون همه ماتـــــــم زدن
مرد وزن پوشیده جامه ی عـــزا
***
ایست کردم شوکه شد دلِ نــــــــازم
وقتی دیدم درِ خونتون شلوغــــــــــه
گفتم ای دل چی شده پلکم خبر داد
تند لرزیده ولی شاید دروغـــــــــه
***
اومدم دلِ شکسته رو ببیــــــــــــن
پایِ تابوتت هزار ذره شـــــــــده
مثلی اینکه جونم و ازم گرفـــــت
راهِ هموارِ دلم دره شـــــــــــده
***
زار کردم ناله هایم شنیـــــــدی
ای فدایِ عشقِ من رفتی به گــور
موندنم بی تو پر از درد و فنـــا
من و با خودت ببر به شهرِ دور
***
جاسم ثعلبی (حسّانی) ۰۲/۰۸/۱۳۹۱

از این نویسنده بیشتر بخوانید: