مترسک

میسوزه تو برق آفتاب
تن چوبی قشنگم
تک و تنها دست خالی
با پرنده ها میجنگم
————-
رو تنم هزارتا زخمه
از پرنده های بی رحم
بس که زخمیه تن من
درد زخمو نمیفهمم
————–
مزرعه خونه ی من بود
عمرمو به پاش گذاشتم
عوض تلاشم اما
هیچ توقعی نداشتم
————–
قلب چوبیمو شکستن
اونا که دوسم نداشتن
جای من تو سرزمینم
یکی دیگه رو گذاشتن
————–
توی حسرت گذشته
تا ابد باید بمونم
قصه ی روزای خوبو
واسه ی خودم بخونم
————–
روزایی که رفته دیگه
برنمیگرده دوباره
کاشکی تو پاییز عمرم
دل من طاقت بیاره

چشمای خیس مترسک هنوزم چشم براه اوناییه که دورش انداختن

از این نویسنده بیشتر بخوانید: