" اعترافِ عاشقانه "

فصلِ جدیدِ زندگیِ تو
برای من همرنگـــِ پاییزه
حالا که داری میری سمتِ عشق
چشمام به راهت اشـــک میریزه

اما نمیذارم بفهمی که
از روز اوّل عاشــقت بودم
توی دلم هربــــار میگفتم
" ای کـــاش من هم لایقت بودم"

هیچوقت نخوندی حرفِ چشمامو
که پیشِ تو ؛ لبــریزِ خواهش بود
یا گرمی دستامو ؛ وقتی که
تو دستِ تو غــرقِ نوازش بود

هیچوقت نخواستم مالِ من باشی
این رابطه مرزش مشخّص بود
از اولش ما دوســت بودیمـــو
این دوستی خیلی مقدّس بود

پنهونی و دور از نگاه تو
حسرت داشتنت رو میخوردم
پای تموم غصه هات موندم
واسه یه لبــخندِ تو میمُردم

حالا که میری ؛ باورش سخته
از دوستت باید جدا باشی
این حق تو از زندگی بوده
میری که تو آغوشِ اون جا شی

میریُ من می مونمو این عهد
حرفایی که بازم نمیدونی
یه اعترافِ عاشقانه که
میمونه و هیچوقت نمیخونی ….

" مریم جعفرزاده "

از این نویسنده بیشتر بخوانید: