مات

دیگه این پنجره پوسید
نگامُ باد پرپر کرد
چشامُ ابر پاییزی
تووی این فاصله تر کرد

فقط این خونه می فهمه
که از دیوار می ترسم
از این بحران تنهایی
از این تکرار می ترسم
***
دیگه هیشکی کنارم نیست
درُ بادم نمی کوبه
دیگه بارون نمی باره
دلم بدجوری آشوبه

صدای خنده ی تلخی
یهویی تو تنم میره
شاید خوابم، نمیفهمم
چرا اینقدر دلگیره؟

چشامُ میفشارم تا
بفهمم پیش من هستی
تووی تصویری از رؤیام
چشاتُ روی من بستی
***
بدونِت خط فالِ من
فقط وصلِِِ به بدبختی
تووی رؤیای من، ماتی
محالِ بی تو خوشبختی

دلم توو بهت این غصه
داره از ریشه می پوسه
تو نیستی توو نگاه من
همه چی عینِ کابوسه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی علی عزیزی

"سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت" حافظ. (برای استفاده از ترانه هام این ایمیل منه: azizi2ali@yahoo.com ، خوشحال میشم اگه بتونم کمکتون کنم.)