سرگردانی

یه چند وقتیه حال و هوای شعر گفتن ندارم
از اون وقتی که رفتی حس شور خوندن ندارم

بدون تو هوای خوندم نیست
به این خونه امید موندم نیست

تو خواستی که بری تنهام بزاری
میگفتی بین ما دوست داشتنی نیست

میگفتی تو فقط اهل قماری
میگفتی عاشقی بهونه ی توست

میگفتی بودن من یا نبودم
برات فرقی نداره ، بازیه توست

ولی نه مثل اینکه شده برعکس
یه مدت من بودم بازیچه تو

کنارم بودی و فکرت ولی نه
به فکر نقشه جدیدی بودی تو

بهت گفتم اگه چیزی نداریم
بیا صادق باشیم زمونه کوتاست

یادته که میگفتم شیشه عمرم
مواظب باش نیوفته ازتو دستات

توام جواب میدادی برو خوش باش
برو خوش باش برو خوش باش

ولی تو زیر و رو برام کشیدی
تو یه چشم هم زدن زودی پریدی

شکستی شیشه عمرم و ای وای
دو چشمام خونه از رفتنت ای وای

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی محسن مقیمیان

خاک لب تشنه بود و شبنم را در دل خویش جست و جو می کرد گاه هم رو به آسمانها داشت در دلش ابر آرزو می کرد نرم نرمک جوانه ای سر زد خاک لب تشنه را تکانی داد به دل بی صدا و خشک زمین مژده ی وصل میهمانی داد آب هست خاک هست جوانه باید زد