کافه

نشستی روبروی من
هوا از عشق لبریزه
توی چشمات حل میشم
دو فنجون قهوه رو میزه
میخوام این لحظه رو مثل
یه قاب عکس بردارم
همین لحظه که دلگرمم
همین لحظه که تب دارم
دارم هر روز می بینم
کمی از عشق می ریزه
من و تو باز اینجاییم
دو فنجون قهوه رو میزه
نشستی روبروی من
تنم گرمه،چشات سرده
میون دستای داغم
یه فنجون قهوه یخ کرده
از این سرمای بین ما
فضای کافه ترسیده
از این بیشتر نمون اینجا
حضورت داره جون میده

از این نویسنده بیشتر بخوانید: