یکی از شبای تنهایی

یکی از شبای تنهاییمو من با خاطرات تو سر کردم
بدجور از عمق وجودم اون شب خلا دستاتو باور کردم

منو کوله باری از خاطره ها که هنوز عطر تو تووش جاری بود
تا خود صبح مرورت کردم باز چشام تشنه ی بیداری بود

معنی بیشتر حرفای تورو مثله هر دفعه نمی فهمیدم
مثه یه دیوونه ی بی آزار من به احساس تو می خندیدم

چرا با بوسه تو ترکم کردی این چرا هنوز برام ابهامه
هنوزم گرمی بوسیدن تو مثله یه خاطره رو لبهامه

اشکای لحظه های خدافظی هنوزم قلبمو می سوزونه
هنوزم لحظه آخرین وداع تموم تنم رو می لرزنه

نمی دونم چرا دست سرنوشت با دلت اینجوری بد تا میکرد
تا دلت رو کسی حساس میشد دوباره دلت رو تنهای میکرد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: