گفته بودم

گفته بودم حالا که میخای بری
نبینم باز اومــــدی ســراغِ مــن!
حالا برگشتی میگی پشیمونی؟!
بــرو و دردی نـــذار رو داغِ مــن

دلم پیر شد پایِ عمری خواستنت
اومــدی امـا دیـگـه دیـر شـده بود
سایه ی مـهـیب و سـنگینِ نـگـات
به پـایِ دلـم یه زنـجیــر شـده بود

حالا برگشتی پیشم که چی بشه
من دیـگه واسـه تـو چیــزی نـدارم!
از این برزخـی که تـو ساختـی برام
انـــگــاری راهِ گــــریــــزی نـــــدارم

دیـگـه هــیـچ فـایـده نـداره بودنـت
دیـــگــه آرزو نـمــیـکــنـم تـــو رو
خیلـی وقتـه حسِ من مرده دیگه
از هـمـون راهـی که اومـدی بـرو

کـم آوردم پـیـشِ بـی تـفـاوتـیـت
طفـلـکِ دلـم چه زخما که نخورد
سـیـلِ سهـمنـاکِ غـرورِ تو دیگه
بـاخــودش تــمـــومِ آرزمـــو بــرد

حتی حـاضـر شده بودی باهـمه
روح و احسـاسِ من بـازی بکنی
از هـمـون راهـی که اومدی برو
حـق نـداری اعـتـراضـی بکـنی!

گفته بودم که میری، نیای دیگه
تـمـومِ خـاطـره هـامـو خـط بـزن
ایـنـدفـه بـرا هـمـیشـه قیـدمـو
بی چون و چرایی،بی زحمت بزن!

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

665
۳۸