" خیالِ باطل "

خیال کردم که از نسلِ طلوعی
کسی که تو چشاش خورشیدُ داره
خیال کردم کسی هستی که دستاش
فقط گل بوته ی عشقو میکاره

تو رو از دور دیدم ؛ توی هر شعر
میون واژه واژه بغضُ احساس
یه تصویر از یه لبخندِ قشنگُ
همونی که دلم همیشه میخواس

با هر نوری درخشیدی و اما
نفهمیدم یه خرده شیشه بودی
بجای آهوی رامِ دل اینبار
تو تنها گرگِ هارِ بیشه بودی

چقد فرق داری با افکار خامم
دریدی هرچی تصویر قشنگِ
دیگه هیچ اعتمادی به کسی نیست
قلــــــم لبریزِ باروتـــــــِ فشنگــــــِ

نفهمیدی صدام داره میلرزه
تبِ ترسُ تو چشم من نخوندی
واسه پاک کردن هر قطره ی شَک
به پای این دلِ زخمی نموندی

ببخشید که نشد جنسِ خودت شم
ببخشید رو غرورم پا گذاشتی
آره شرمنده یک شب هرچی بودُ
شکستی ؛ و منُ تنها گذاشتی

منُ تو بینمون دیوارِ چینِ
تو درگیرِ خودت ؛ من غرقِ رویا
برو ؛ دورتر بایست ؛ از من رها شو
برو با هر کی میخوای توی دنیا ….

" مریم جعفرزاده "

از این نویسنده بیشتر بخوانید: