لیلی

نگاه مهربونت چه پاک و با صفا بود
پر از نگفته های سالای بی وفا بود

تو با چشای خسته اما پر از ترانه
خوندی از عشق و احساس بدون هیچ بهانه

تو با نگاه پر شرم منو عقب میروندی
اما بازم با لبخند سمت خودت میخوندی

ای کاش تو رو دوباره پیش خودم ببینم
غصه ها رو من از دل با اون نگات بچینم

ای کاش چشای خسته م ببیننت دوباره
وا شَن به روی ماهت مثل گل ستاره

تو رو تو ذهن خسته م تا هست نگه میدارم
جز دیدن دوباره ت من آرزو ندارم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

445
۳

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com