مسافر

من همون مسافرم که،گریه رو خوب میشناسه
وقتی رو دستای جاده،خوون خورشید میماسه

آسمون برای مرگش،پیرهن عزا میپوشه
لب چشمه توی یادش،جرعه ای از ماه مینوشه

"من میرم تا ته جاده،
حتی با پای پیاده
غیر جاده به دل من،
هیچکی آرامش نداده

اگه خورشید غرق خوونه،
اما اینو خوب میدونه
من همون مسافرم که،
سر پناهم آسمونه"

من همون مسافرم که،از رسیدن دل بریده
قصه ها از لب کوهو،از لب دریا شنیده

قصه از روزای اوجِ،امپراطوریِ خورشید
روزگاری که زمستون،از نگاه گُل میترسید

"من میرم تا ته جاده،
حتی با پای پیاده
غیر جاده به دل من،
هیچکی آرامش نداده

اگه خورشید غرق خوونه،
اما اینو خوب میدونه
من همون مسافرم که،
سر پناهم آسمونه"

من همون مسافرم که،از سفر خسته نمیشه
اونکه پاهاش توی فکرِ،رفتن از اینجاس همیشه

میدونه که آخرِ سر،یه روزی از پا میافته
اما این آخر راه نیس،اینو از برگا شنفته

"من میرم تا ته جاده،
حتی با پای پیاده
غیر جاده به دل من،
هیچکی آرامش نداده

اگه خورشید غرق خوونه،
اما اینو خوب میدونه
من همون مسافرم که،
سر پناهم آسمونه"

امید منتظری

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

751
۱۶