« میشه تا خدا رسید »

میشه تو ظلمتِ شب ستاره رو بهتر دید
خارو از شاخه ی گل ساکت و بی منّت چید
میشه توو سیاهیِ شب حتّی عاشق تر شد
گُلو با خارا یکی کرد، باغچه رو گل تر دید
میشه روو کاغذِ کاهی حرفای ناب نوشت
با مدادِ نیمخورده یه عالم عشق کشید
میشه با بالای بسته حسِّ پرواز گرفت
قفلِ رخوتو شکست و قفسِ تنگو درید
میشه از پیله ی وحشت رُستنو یاد گرفت
مثلِ پروانه سبک شد، میشه تا اوج پرید
میشه تو شبای گرمِ خوابِ برفای سفید
درای بسته رو وا کرد، طعمِ سرما رو چشید
به هوای نفسِ کودکِ شبگرد رسید
میشه تو دستای سردش کمی گرما رو دمید
میشه با دستا ی خالی دست خورشیدو گرفت
میشه با پای برهنه تا نوکِ قلّه دوید
با یه آغازِ دوباره، تهِ کوره راهِ دور
از همین نقطه شروع کرد، تا خودِ خدا رسید!
TaKdErAkHt

از این نویسنده بیشتر بخوانید: