انگشت نمای شهر

یه برقی توی چشماته که دائم
با لبخندت شبیه ماه میشی
کشیدی صحنه ی تنهایی هامو
داری واسه خودت طراح میشی

دارم قربانی این قصه میشم
همین قصه که داره سخت میشه
بدون تو دچار اضطرابم
تو که باشی خیالم تخت میشه

دارم انگشت نمای شهر میشم
کجای قصه میفهمی شکستم
چقدر این روزها حالم خرابه
ندیدی که به بی رحمی شکستم

دلم می گیره از روزای بی تو
همین روزا که دوران خوشی نیس
یه کاری کردی با قلب شکستم
که چیزی کمتر از آدم کشی نیس

تصور کن که جای من تو بودی
یکی پشتت رو خالی کرده باشه
دقیقا حال من شکل همینه
وجود من داره از هم می پاشه

منو راحت سپردی دست غصه
دارم با گریه هام همدرد میشم
شکستم تا بفهمی طبق میلت
دارم انگاری کم کم مرد میشم

دلم میگیره از روزای بی تو
همین روزا که دوران خوشی نیس
یه کاری کردی با قلب شکستم
که چیزی کمتر از آدم کشی نیس

از این نویسنده بیشتر بخوانید: