آشنای من …

بهاری میشه احساسم
تُو پاییز چشای تو
چشِ گل واژه هام تر شد
دلم تنگه برای تو …

دیگه داره تموم میشه
هیاهوی بهار من
نبودی حسِّ من درد شد
تو رفتی از کنارِ من

نمی دونی چه شب هایی
بی تو مجنونی شبگردم
به دست غم گرفتارم
با این اشکای دَم کردم

تو رفتی داغ تنهایی
میسوزه تویِ این سینه
چه تصویر بدی دارم
تُو این تصویر آئینه

تو رویای منی هر روز
به رویای تو داغوونم
تمومه حسِّ شعرامو
به دنیای تو مدیونم

ای تنها آشنای من
غریبی می کنی با من
یه دنیا فاصله ننداز
میونِ قلب تو تا من

کنار بغض تنهایی
یه عمره بی تو غم دارم
برای اینکه آروم شم
دل و به گریه می سپارم

تو خیلی سردِ احساست
تُو این شعرای بی روحم
تُو این دنیای بی رحمی
بیا، من کشتی نوحم

چه اشکایی که بارون شد
چه گل هایی که پرپر شد
دلم با درد تو پژمرد
روزام با اشک تو سر شد

همیشه کنج هر جمله
دل این واژه هام خونه
تو رفتی قصر رویاهام
ترک برداشت و، ویرونه

بیا ای آشنای من
همش بی تو غم انگیزم
شدم غمگین ترین احساس
شبیه شعر پاییزم …

همش بی تو غزل میگم
تو نیستی حسِّ من خیسه
دیگه دارم تلف میشم
همینه آخره قصه …

از این نویسنده بیشتر بخوانید: