مصائب مسیح من

زندگی از تن من رخت نبست،وقتی دستای تو روو گورم بود
مردنم قصه ی رفتن تو بود،دیدن عکسای تو سورم بود

آخرین وسوسه ی مسیح من،لمس آغوش صلیب یه زنه
که نفسهای شریفش میتونه،آخرین میخو به تابوت بزنه

روز رستاخیز من نزدیک بود،وقتی روحم از نگاهش پر شد
شرط تقدیس من آغوشش بود،وقتی انگار که خدا دلخور شد

"روح من مقدسه وقتیکه،
اسم اون روی لبام نقش بسته
وقتیکه تموم هستی با تنش،
برای عذابه من همدسته"

دلخور از اینکه به شک افتادم،که نمیشه عشقو رو تنش نوشت
با یه لمس عاشقانه و لطیف،زنده شد کنار اوون تووی بهشت

آخرین مصائب من این بود،به صلیب تنش عادت کردم
بعد این حادثه من انگاری،نمیخوام روی زمین برگردم

دم به دم از نفسم بیزارم،وقتیکه مصلوب دستاش نیستم
خستم از دست جهانی که،توی اون بنده حرفاش نیستم

"روح من مقدس وقتیکه،
اسم اون روی لبام نقش بسته
وقتیکه تموم هستی با تنش،
برای عذاب من همدسته"

امید منتظری

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

1115
۶۱