باروت

تو تنها باورم از عشق بودی
ولی این مرد و باورت نمیشه
تموم حسم و توی یه لوله
می کوبم تا مثه باروت میشه

و سرب داغ حس ناامیدی
تفنگم پرشده روی شقیقه
نه حالا رو زمین نه آسمونه
یه شاعری که از عهد عتیقه

نه که حسش شبیه فانتزی هات
نه روشن فکر مثه امیل زولا ِ
نه این که عاشق سفر نباشه
نه هر روز عازم انتالیا ِ

تو اسبابش یه دفتر داره گاهی
دو خط احساس و رو اون مینویسه
یه دنیا خاطره با هر کدومش
یه وقت خندیده، گاهی خیسه خیسه

داره این دفتر و میبنده اما
توی سر تیتر روزنامه فردا
"یه شاعر دیشب از مرز جنون رفت
درس شبیه رامین واسه عذرا"

از این نویسنده بیشتر بخوانید: