وقتی ورق برگشت…

درگیرِ طعمِ سیب

می لرزه تن ، از شک

آدم بهشتو باخت

وقتی ورق برگشت!

وقتی ورق برگشت

معبود ما شد بت

تو گیرو دار شک

حوا چه آدم شد!

وقتی ورق برگشت

تاریخ گریان شد

معراجِ عصر یخ

فرهنگ ، عریان شد…

وقتی ورق برگشت

نسل فراموشی

درگیرِ آلزایمر

گرمِ هم آغوشی!

تن در به در درتن

ترسیم تن با تن

سهراب با بابا

جنگید تنگا تنگ

اینجا گمه تو شک

اهداف ، غم ، منظور

اینجا که حق کفره

در باور منصور!

منصورِ نسل من

درگیر سیگاره

تصویر رویاشو

رو میز میذاره

طرحای تکراری

هر دفعه هم بن بست

اشعار تو خالی:

راه رهایی هست!

وقتی ورق برگشت

دنیای ما خون شد

تصویر آرمان ها

در شهر محکوم شد

اینجا بیان گنگه

پوسیده از ریشه

وقتی وزیرت باخت

دنیات کیش میشه!

دنیا عوض میشه

وقتی دلا سنگند

وقتی که هابیل ها

آماده ی مرگند

احساس ، یخ بسته

انسانیت ، مرده

دنیا تو اینروزا

آدم کم آورده

تو عصر یخبندان

دل ها ز هم دورند

محکوم یک برچسب

ناچار و مجبورند

از دکمه و از ریش

تا حمله ی برچسب

یک قطعه ی بی سر

یا یک غزل در شب!*

از رنگ مو ، از تیپ

روشن شدن در فکر!

کوری بنیان ها

تکرارهای ذکر!

چشمارو بستیمو

رفتیم زیر هشت

نسلم ز هم پاشید

وقتی ورق برگشت!

 

____________________________________________________________

* : برداشت از کتاب “امتداد راه” صفحه ۲۳:

یادم آمد می گفتی قطعه همان غزل است ، اگر سر نداشته باشد…

تو هم غزل بودی…

قطعه قطعه!

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: