یکی محکوم به مرگ شد زیر پاهات

یکی اینجا واسه تو آرزو کرددلت خوش باشه روز بدنبینه

توآغوش خدا باشی همیشه دیگه توی چشات اشکی نشینه

یکی محکوم به مرگ شد زیر پاهات یکی اینجاتک و تنها قلم خورد

یکی از بی کسی های مدامش توی دنیای بی تو جا به جا مرد

نمیخواست زندگیت از هم بپاشه خودش جای تو مرد وبیصدا رفت

نزاشت قربانیِ این قصه باشی ندیدی چه غریب و بی ودا رفت

بهاراشو که وقف خنده هات کرد زمستونو تو تنهاییش به پاکرد

کسی که بی تو پژمرد پرپرت شد تورو با آرزوهات آشنا کرد

نفهمیدی نخواستی که بدونی یه عمری واسه تو مردونگی کرد

همونی که هنوزم پات نشسته نفهمیدی واست دیوونگی کرد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: