اوج قحطی ترانست

اوج قحطی ترانست
توی شهر شک وتردید
مثل دلتنگی آفتاب
لحظه غروب خورشید
اوج انزجارم از عشق
توهراس بی کسی ها
یه طلوع تازه میخوام
از شب دلواپسی ها
گم شدم تو عمق شعرام
تو اسارت سرودن
خالیم انگار که اینبار
واژه ها با من نبودن

اوج قحطی ترانست
توی این سال کبیسه
شاعرارو با خبر کن
کسی شعری ننویسه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: