هم قبیله

هم قبیله

تو غروب تلخ دیدار با وجود بغض بسیار
با همه هم گریه گی ها هم قبیله حق نگهدار

عصر سردو نیمه ساکت بستر عشق دریده
تو نگاه شبگریزا هم قبیله شب رسیده

قلم سیاه اندوه توی دست روزگاره
تمومه نقش ونگارش طرحی از مرگ بهاره

توی تابوت دورویی نفس فضا گرفته
از نگاه شرم آینه وحشت کهنه نرفته

بین این هراس واندوه ترس ما غصه نبوده
همه حرفای زمونه هم قبیله قصه بوده

قصه بوده اون رفاقت اون یه رنگی دلامون
یاکه تقسیم ستاره توی سفره ی شبامون

سهم ما از اون ستاره پیشکش تو ای زمونه
دل بریدیم وگذشتیم از نگاهت بی بهونه

هم قبیله ما که رفتیم دل به این سفره نبستیم
شاید اونجا پشت این شب دل به روزی تازه بستیم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

795
۴