میترسم

میترسم از این خونه ی تاریک، این زن که جای من داره میره

جسم و تنم رو تخت ِ و قلبم، یک عمره که از عاشقی سیره

میترسم از این لحظه هایی که، بی کسیام مونده به در خیره

ترسم از اینه که یه امروزی، روحم کنار مردی میمیره

من از تموم راه میترسم، راهی که من رو به تو میبازه

اینجا تمام تارو پودم رو، یک عنکبوت مرده میسازه

یه سرپناه ، یه معجزه دستم، این روزهای آخری میخواد

روشن کنه فانوسی توو قلبم،خالی کنه روحم رو از فریاد

باز مهربون کنه نفسهامو،از توو دلم کینه رو برداره

انقدر آرومم کنه اینجا، باز حس کنم ستاره در کاره

از این نویسنده بیشتر بخوانید: