مسافر بهار

به یاد بانوی هنرمند «عسل بدیعی» که نام و هنرش ماندگار شد

مگه چندمه بهاره

که هوا مثل خزونه!

خشکه برگای درختا

دلم از زمونه خونه

 

مسئله همیشه سخته

مثل «بودن یا نبودن»

می دونم که خیلی دیره

واسه ی از تو سرودن

 

هی میگم شاید دروغه

باورش سخته هنوزم

برای باور این درد

باید از ریشه بسوزم

 

شاید از غصه بمیرم

شاید از شدت این زخم

یا که تن بدم به تقدیر

که نیاد رو صورتم اخم

چشماتو اگر چه بستی

می درخشی تا ستاره

مثل «شمعی که توی باد»

فکر خاموشی نداره

 

صبح فردایی که نیستی

همه جا پر شده از تو

قلب پاک و نازنینت

می تپه دوباره از نو

 

یاد تو همیشه زنده ست

توی قلبا خونه داری

جای تو باغ بهشته

ای مسافر بهاری

 

خیلی سخته که یه آدم

هنرش ضرب المثل شه

از حالا باید «فرشته»

اسم تازه ی «عسل» شه

پوریا بیگی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: