غبار تنهایی

 

غبار تنهایی

 

گفتم اگه نبینمت می پره فکرت از سرم

 

بازم ندیدمت ولی نشد که از تو بگذرم

 

گفتم اگه نبینمت شاید فراموشت کنم

 

نمیشه تنها بمونم ، نمیشه خاموشت کنم

 

بعد از تو روزگار من اسیر تاریکی شده

 

تنهایی و غصه و غم با دل من یکی شده

 

غبار تنهایی باید محو شه از توی دلم

 

نذار دوباره بشکنم میون اشکای خودم

 

گفتم حالا یه چند روزی برم یه جای خیلی دور

 

دیدم که سودی نداره ، جز اینکه چشمام میشه کور

 

اما نشد که لحظه ای نخوام به یادت بمونم

 

نشد ترانه ای رو من بی غم چشمات بخونم

 

بعد از تو روزگار من اسیر تاریکی شده

 

تنهایی و غصه و غم با دل من یکی شده

 

غبار تنهایی باید محو شه از توی دلم

 

نذار دوباره بشکنم میون اشکای خودم

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: