نارفیق

یه خونه تاریک و سرد پر از غبارِ خستگی
یه بی نشونه مثل من تو جاده های زندگی

یه سرو قد خمیده که پر از غم حقارته
یه باغچه که گلای اون خشکیده حماقته

یه آسمون که خالیه از بودن ستاره ها
یه شب زده که مونده تک تو خلوت پیاده ها

یه عاشق بی خبر از معشوق بی صداقتش
یه آینه که خورده ترک از تلخی رفاقتش

اینا همه ش به خاطر خواستن تو بوده و بس
نگو که بی گناه بودی قسمته همین قفس

نخواستی باشی با دلم بهونه کردی رفتنو
رفتی ولی یادت باشه هرگز نفهمیدی منو

تو نارفیق بودی و من یه ساده که میخواستمت
اما مهم نیستی حالا چونکه دیگه شناخته مت!

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com