مسافر آبی آب

 

شاخه خشکید و شکست شاخه صالح باغ

دل پروانـــه شکست از شمیــم این فراق

این زمونه بود که باز تازیانـه زد به آب

چهــره کبـود اون خفتــه و بی اضطراب

اونـی کـه ساقی آب بود حســرت نفـس کشید

اونکه واسه ماهیاش دریایی از آب می کشید

دیگه رفت و قصـه شـد مسافــر آبـی آب

اما بیداری نپرسید که چرا مثل یه خواب

حــالا دیگـــه باطــن آبــی روح آسمـــون

گریه هاشو پس می گیره از تن آب فزون

ماهیــــــا که عمریـه اسیـــر این زندگین

دیکه توغربتشون در غم و سوگ ساقین

توی مـــرداد سیاه فاجعـه بیـداد کرد

دل و پر گلایه از ناله احساسات کرد

قاب بن بست یه تن بغض شیشه رو شکست

دیکه اون لحظــه شـوم توی ذهنا سایـه بست

———————————————

این ترانه رو بعد از دست دادن یکی از دوستای عزیزم نوشتم.

روحش شاد یادش جاوید.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: