شهر بی در

 

دلشوره دارمو خوابم نمی بره

این تخت لعنتی یک شهر بی دره

 

له میکنه منو لای ملافه هاش

اینجا فشار تخت از قبر بیشتره

 

یه شهره که تو اون پر از خیابونه

شهری که مردمش تنها یه نفره

 

توی خیابوناش از بچه ها پره 

یه مهد کودک از خواهر برادره

 

توی مغازه هاش کابوس میفروشن

تا خواب از سرت صدباره بپره

 

شهری که خاطره اش گوشتم رو می خوره

دردی که بدتر از هر زخم بستره

 

این شهر خاطرس…   نه کشور غمه

سیاره ای که… نه  از اون فراتره

 

یه کهکشونه که لای ملافه هاش

ما بین هر چروک، دنیا شناوره

 

جایی که چند شبه تخت یه نفره اس

جایی که توش فشار از قبر بیشتره

 

ساعت میخوابه تو بهت دقایقش

اینجا تمام شب ساعت نمیگذره 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: