دلتنگی

 می رنجونیم چه بی حساب مداوم

حس می کنم دیگه شدم مزاحم

حس می کنم دیگه تو رُ ندارم

نمیتونم چشمامو هم بیارم

حس می کنم دوری ازم رهایی

مریضم و داروی پُر بهایی

حس می کنم شوقِ کسی رو داری

همدمی و هم نفسی رو داری

حس می کنم باید ازت جدا شم

ازین به بعد فقط دست به دعاشم

حس می کنم حال منو نداری

میخوای رو قصه هام قدم بذاری

حس می کنم حسّت برام غزیبه

هنوز برام نبودنت عجیبه

به یاد دکلمه مریم عزیز :

( سلام بهونه قشنگ من برای زندگی / آره بازم منم همون دیوونه همیشگی )

یادت میاد شعرای عاشقونه ات

من بودم من ، آره تنها بهونه ات

یادت میاد ساعتای قرارُ

خستگیا ، بازیهای شبا رُ

یادت میاد من بودم و دو راهی

تو بودی و شبهای بیقراری

انگار دلم دل بُردنُ بلد نیس

احساس من دروغ گفتن بلد نیس

انگار همون پرشون قدیمم

برای دیدن تو در کمینم

حس می کنم باید ازت جدا شم

ازین به بعد باید دست به دعا شم

حس می کنم حسّت برام غریبه

هنوز برام نبودنت عجیبه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: