مات

تو این روزا سرم لبریزه از فکر

نمیتونم چشامو هم بذارم

همه میخندن و من مات و ساکت

چه جوری اسممو آدم بذارم

 

برای درد دل کردن کلامی

نمیشه از دلم رو لب بیارم

یه وقتا با خودم میگم که دیگه

دلی نیست شایدم دردی ندارم

 

نشسته عکس من تو چشم شیشه

شده دنیا به این یک قصه محدود

همین قصه که هی یادم میاره

تو چشمای تو جای عکس من بود

 

برام احساس این روزا غریبه

میخوام هر لحظه از زجرش رهاشم

به دنبال تو میگردم اگرچه

میترسم با توام بیگانه باشم

 

به کی باید بگم از عشق پاکی

که تا پابند احساسش شدم رفت

چه آشوبی به پا کردم بمونه

ولی دودش تو چشمای خودم رفت

 

نمیدونم چه آهی پشت من بود

که موندم آخر و این روزو دیدم

دیگه هیچ حسی انگار تو تنم نیست

تو میتونی عزیزم من بریدم…

 

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: