کافه

همینجا که نشستم واسه من آخر دنیاست
همین کافه ی قدیمی دفتر خاطره ی ماست
پای این میز یه غروبی اومدی نشستی پیشم
از همون نگاه اول فهمیدی پیش تو کیشم
دستمو گرفتی واسم هی میگفتی از رفاقت
خیلی ساده باورم شد لافای تو از صداقت
حالا چند قدم اونورتر پشت یک میز تو نشستی
با همون مرد غریبه که میگن عاشقش هستی
پر شده فضای کافه از صدای خندهاتون
خیلی سخته که میبینم تورو اینهمه با اون
تو داری مثل همیشه از وفا قصه میبافی
میبینم با هر نگاهش داری بیشتر دل میبازی
منو انگار نمیبینی که چقدر غمگین و تنهام
که بپای تو تلف شد روزای خوب مثل شعرام

از این نویسنده بیشتر بخوانید: