سامان

هر گز از اشک تمنا تر نشد دامان من

توشه ی دنیا نخواهد دل بی سامان من

بیش و کم در دیده ی بی اعتنای من یکیست

هر دو یکسان گم شود در ذهن بی سامان من

در لباس فقر دم بی نیازی را زدم

و شمع خاموش تر شد در عمر بی سامان من

سر زده غم آمدو گفتم قدم بر روی چشم

این تو واین روح بی سامان من

من با این دیوانگی ها کی گرد می کردم سخن

عشق شد شیرازه ی دیوان بی سامان من

یار اگر آید به قربانگاه ما دیوانگان

من شوم قربان او تا اوشود سامان من

جان به این زندان هستی زان سبب بگرفته خو

کز ازل شد عشق شور انگیز تک سامان من

از این نویسنده بیشتر بخوانید: