الهه شعر

حنجره رنگ

شرحی از الهامات خاکستری من

من خود شعر شدم قافیه ام درد کشید

حجم سنگین غمی به فصل پر گرد رسید

از سیاهی دلم صبح دهان باز نکرد

سفره قلب مرا بر فلک آغاز نکرد

از هم آغوشی ما حنجره رنگ گستت

گرمی نطفه درد پیکره ننگ نشست

از سیاهی زمستان سخن از مرگ من است

شاید این شعر همان زمزمه برگ من است

که همین مثنوی ام درپی طوفان شدن است

دفتر شعر شبی بستر هذیان شدن است

واژه هایم همگی مسخره عام شدند

از سیاهی قلم شهره ی بدنام شدند

نعره در حنجره ای زاده غم ها شدم

سیلی سرخ زمان واژه نم ها شدم

در شب تند سکوت قلم بعض شکست

تلخی زمزمه ای پیکره حوض نشست

رقیه کریمی (رها )

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

https://www.academytaraneh.com/118497کپی شد!
42