من اسبِ جنگی بودمُ حالا ببینید_
دنیا رو بخشیدم،به جبرِ زنده بودن
مثلِ گُلی پژمُرده تو،گلدونِ خشکم
من اسبِ جنگی بودمُ حالا ببینید_
تا آخر عمرم اسیرِ این دُرُشکه م….
کاش که منم تو جنگِ آخر مُرده بودم
هم گلّه ای هایِ چموشم جون سپردن
تو چاله هایِ خیسِ گِل پیشِ سوارا
افسارُ دستِ لخته هایِ خون سپردن…
من دودِ باروتُ با شِیهه م سر کشیدم
این سرفه هایِ سینه سوزِ بعدِ صُلحه
یالِ بلندم پوششِ زخمایِ زشتِ
چون طعنه خوردن سهمِ روزِ بعدِ صلحه…
نعلم شکسته ،جُز خودم هیچکس نفهمید
حتّی همون دستی که شلّاقش رُ خوردم
سرسختمُ تنها شدن از قدرتم بود
شاید دلیلش اینه تا حالا نمُردم….
گوشم پُر از شیپورِ جنگه،،کو سوارم؟
دلتنگِ چشمایِ درشتِ قهوه ای شَم
این صُلحِ بی عزّت قشنگه؟؟کوسوارم؟
دارم ازین یابویِ کاری خسته میشم…
دلتنگِ هِی هِی گفتنای بی امونم
کو چکمه پوشی که خُدا بالاسرش بود
جُز من به هیچکس رازِ قلبش رُ نمیگفت
کو چکمه پوشی که تفنگِش مادرش بود؟
آغوش تو
پنجاه درجه
قصه ی باغ