زندونِ قوطی…
باید بگردیم و ببینیم تو گذشته
کی اوّلین سنگ و تویِ این چاه انداخت
از این ضمیرِ ناخود آگاهی که داریم
کی با ندونَم کاریاش بازنده میساخت….
کی سیبِ قرمز رو یه جایی بست ،حتّی
با پابلندی هم ازش محروم باشیم
کی قصه رو جوری تا فصلِ چارُمش،بُرد
درگیرِ این روزایِ نامعلوم باشیم….
از بس نکن،از بس نمیتونی شنیدیم
رو داشتن های زیادی خط کشیدیم
از هر نداری تا نداری های بعدُ
با گریه از بیراهِ تا مقصَد رسیدیم
از دستِ کوتاهی که جُز حِسرت نمیچید
سنجاقِ سَر از مویِ خورشید و کی میخاست؟
کی دائماً ترسوندمون طوفان تو راهه
دق دادن و آزارِ این بید و کی میخاست…
رو شُعله ها،تو روغنِ داغِ غمامون
کی مثلِ ماهی زنده زنده تفتمون داد
زجرِ صدایِ خنده ها میمونه یادش
اونی که با تقصیرِ چوب از چرخ اُفتاد…..
از بس نکن،از بس نمیتونی شنیدیم
رو داشتن های زیادی خط کشیدیم
از هر نداری تا نداری های بعدُ
با گریه از بیراهِ تا مقصَد رسیدیم
جای خراش پنجه ی گرگ و که دیدیم
زخم عمیق چوب چوپون و که خوردیم
ما زندگیمون زخمِ بعد از زخمِ دیگه ست
ما لحظه ای از زندگی لذت نبردیم….
از والدِ سمّی فقط توهین و تحقیر
از آشناها خنده بعد از هر سقوطی
انگشت هیچکس سکّوی پروازمون نیست
پروانه هایِ مُرده ایم،کنجِ یه قوطی…
ما رو کشوندن رو زمین رو خار و خاکا
گفتن سکوت،آهی نکش راهِ بهشته!
ما رُ رسوندن تا دمِ چاهِ جهنّم
گفتن خدا میخواست،حتماً سرنوشته!
از بس نکن،از بس نمیتونی شنیدیم
رو داشتن های زیادی خط کشیدیم
از هر نداری تا نداری های بعدُ
با گریه از بیراهِ تا مقصَد رسیدیم