کلاغ پیر


من همون کلاغِ پیرم،که به خونش نرسید
قصه ها دوره شد اما،اون به لونش نرسید

هر دفه با بغضو حسرت،چش به راه قصه موند
آخر قصه رو هر بار،تو دلش وارونه خوند

این همه قصه رو دیدو،دم نزد از نا امیدی
توی فکرش با خودش گفت،فک کن آخرش رسیدی

خوته اینجا خونه اونجا،هر کجایی که دلت هست
هر درختی با تنِ سبز،ریشه تو آبو گلت بست

بغضشو خوردو دوباره،انتظارو ساده بلعید
اونکه هر ثانیه عشقو،تو هوای خونه میدید

تا یه روز راویِ خسته،اشتباهی جملرو خوند
اون کلاغِ پیرِ قصه،رفتو قصه آخرش موند

آخری که تا قیامت،نا تمومو بی سرانجام
قصه رو بی انتها کرد،بی دلیلو نا به فرجام

قصۀ ما سرو ته شد،اون کلاغ دلش شکسته
رفت و دیگه پس نیومد،دست قصه هارو بسته

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

825
۱۰