کنارت ایستاده ام

مرا بلندکن از خاک

گرفته اندتورا میله ها و پنجره ها

کنار دیوارت ایستــــاده ام – تنها –

گرفته ام غـــم را مثل سنگ در مشتم

گرفتـه ام چی را ؟ که پرت خواهم شد

نمی رسد به سرانگشتهات ، انگشتم

به خانه می روم و درتنم جنازه ی توست

شتک زده است به دیوار،خون که بر پشتم…

گرفته اند تــرا میله هــا و پنجره هــا

فروختی به چه دلتنگی عزیزت را ؟

خریدی از دنیا با غم ِ ته ِجیبـم

صدای چیدن بشقاب روی میزت را

صـدای پرشدن روزمرگی بــا هیچ

سکوت بغض فرو برده هیچ چیزت را

مـرا بلند کن از لاغری ِآینه هــا

بگیر در بغلت ، بودن ِمریضت را

به من دروغ بگو از دوباره صبح شدن

بزن کنار، شب گریه های ریزت را

مـرا بلند کن از خاک خیس تـازه من

مـرا بلند کن از غربت شب ســاری

به خانه می روم و فحش می دهم به جهان

جهان ِ در وسط روزنامه هــا جاری

جهان ِ آن طرف شیشه ها و ماهی ها

جهان ِ تو- که ته آبهایی و داری…-

به خانه می روم و مشت می زنم به غمت

به اینکه دستت از دست من جدا شده است

به اینکه شیری در سیرکهای دنیایی

به اینکه حجمت در یک اتاق جا شده است

به اینکه زوزه ات از ظرف قصه سر رفته

به اینکه بغضت اندازه ی خدا شده است

به اینکه ..

https://www.academytaraneh.com/115510کپی شد!
129
۱