نفرینِ بادِ خسته یِ شب گرد و میفهمن….

بادی که ساکت بود و خاموشیِ شمعا رو
انداخته بودن گردنش با قلبِ پر خون رفت
بیدی که میدونست گناهِ باد و میشورن
از ترسِ لرزیدن گذاشت،سمتِ بیابون رفت
وجدانِ شب از دستِ بی حرفی پره دردِ
چشماشو میبنده ولی تا صبح بیداره
سنگینیه بارِ حقیقت رو،نمیخواد اون
ترجیح داده،ماه و رو دوشش نگه داره

از پنجره،هی پرده،پرده،داره کم میشه
دستی به پایِ نرگسِ کم جون نمیمونه
از هر صدایِ ریزِ رو اعصابی معلومه
بارون که دردِ شیشه یِ خیس و نمیدونه
جارویِ دستی میکشه ناخون به قلبِ فرش
حالِ خرابِ اهلِ این خونه اسفناکه
تنها نه اینکه شمعِ کنجِ قاب،غش کرده
رو خنده یِ عکسِ تویِ قابم پر از خاکه

هیچ کس حواسش جمعِ اشکِ رویِ چادر نیست
هی سکه سکه،جنگ و دعوا و پریشونی
آهی که از،سجاده،شب،میپیچه تو خونه
میگه:دارن میفروشن احساس و به ارزونی
هرآجر از هردونه ای از،این اتاقا رو
ذکر خدا گفتن که با همدیگه رج کردن
دستایی که هر شب به سمتِ آسمون رفتن
نیشِ زبونِ اهلِ این خونه فلج کردن

از دودمانِ رفته بر طوفان چه میدونن
از اتحادِ سرنوشت و غم چی میدونن
از اتهام مردمِ بیکارِ دنیا دوست
به دخترِ پاکیزه یِ آدم چی میدونن؟
لب هایِ بی دردی که خندیدن به ریشِ درد
عمقِ غم و تنهاییِ این مرد و میفهمن
تیرِ رها سمتِ کمونِ کج که برگرده
نفرینِ بادِ خسته یِ شب گرد و میفهمن….

https://www.academytaraneh.com/114834کپی شد!
187
۱۵
۵