منو نمیشناسی و…

توچشم من نگاه کن نگاهمو صدا کن

بیا کنارم بمون درد امو تو دوا کن

به یاد اون روز بیفت که زیربارون بودیم

هوای پاییز بود و توی خیابون بودیم

گفته بودم میمونی؟ گفته بودی همونی

از لابه لای برگا به من دادی نشونی

یادته برج میلاد کی برات دست تکون داد

زمینو دادی بهش اون بهت آسمون داد

غرور کی بود شکست کی بود که به پات نشست

کی بود بهت گفت بمون واسه هر چی نیست و هست

حالا اونا به کنار تو شدی شاه دربار

هرچی گفتم نشنیدی برای چندمین بار

خدای احساسی و آدم حساسی و

یه چیزویادت نره منو نمیشناسی و

آدم طنازی وعاشق لجبازی و

با یه غرور بیجا به خودت مینازیو

میزنی روی شونم باز میگی من همونم

دروغاتم قشنگن میدونی که میدونم

شاهد کاراتمو از بر حرفاتمو

خدارو شکر عزیزم هنوز تو خواباتمو…

 

 

60
۱

درباره‌ی زهره مفتحی

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد برخیز فدای سرت انگار نه انگار خودم را شاعر میدانم چون بیست و چند سال از عمر سی ساله ام وقف شعر بوده و شعر آشناترین من است. نزدیک ده سال است شعر هایم در سایت شعر نو به گوش هم ذوق های من می‌رسد. افتخار میکنم. درشب های شعر و مشاعرات رسمی بسیاری حضور داشتم از جمله در حضور دکتر آذر. بزرگترین افتخارم در زندگی عشق به شعر است.