تو قلب تو جامه

میرم پی کارم
هرچند ناچارم
حالم رو میفهمه
عکس رو دیوارم
بغض غم آلودم
با گریه میخندم
اینو نفهمیدی
من عاشقت بودم
میری و میدونم
تو قلب تو جامه
یاد تو همرامه
یاد تو همرامه
نزدیک کی میشی
حالت رو میدونه
باهاش تو میمونی
توی همین خونه؟
دستت تو دستاشه
رو اون تو حساسی
اصلا تو میشناسیش
آدم وسواسی
از من بهش گفتی
که عاشقم بودی
یا چشم پوشوندی
با عینک دودی
میری و میدونم
تو قلب تو جامه
یاد تو همرامه
یاد تو همرامه
هرجور میتونی
بامن تو بد تاکن
وقتی منو دیدی
عشقت رو حاشا کن
آره زمین گرده
اینو تومیبینی
وقتی که برگردی
درداتومیچینی
میری ومیدونم
تو قلب تو جامه
یاد تو همرامه
یاد تو همرامه

68
۲

درباره‌ی زهره مفتحی

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد برخیز فدای سرت انگار نه انگار خودم را شاعر میدانم چون بیست و چند سال از عمر سی ساله ام وقف شعر بوده و شعر آشناترین من است. نزدیک ده سال است شعر هایم در سایت شعر نو به گوش هم ذوق های من می‌رسد. افتخار میکنم. درشب های شعر و مشاعرات رسمی بسیاری حضور داشتم از جمله در حضور دکتر آذر. بزرگترین افتخارم در زندگی عشق به شعر است.