۲۰:۳۰نشان میدهد

این شعر یکی از اشعار من برای حدود 10 سال پیش است که درون مایه طنز دارد دوست داشتم نظر شما دوستان رو درموردش بدونم

نباید که از زندگی سیر شد
گرفتار اندوه وتزویر شد
به مهمانیم هم که دیر آمدی
نگو که ببخشید چون دیر شد
خودت زل زدی در دو چشمان من
نگو که چگونه دلت گیر شد
چو نوبت به بازی ما هم رسید
همان بچه گربه یهوشیر شد
فراموش کردی فدای سرت
که گفته دلم از تو دلگیر شد
ویک لحظه هم فکر این را نکن
که ذهنم برای تو در گیر شد
وبیست وسی روزی نشان میدهد
جوانی که درحسرتم پیر شد
چه خوش گفت شاعر شیرین سخن
جهنم دلت از دلم سیر شد

110
۸

درباره‌ی زهره مفتحی

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد برخیز فدای سرت انگار نه انگار خودم را شاعر میدانم چون بیست و چند سال از عمر سی ساله ام وقف شعر بوده و شعر آشناترین من است. نزدیک ده سال است شعر هایم در سایت شعر نو به گوش هم ذوق های من می‌رسد. افتخار میکنم. درشب های شعر و مشاعرات رسمی بسیاری حضور داشتم از جمله در حضور دکتر آذر. بزرگترین افتخارم در زندگی عشق به شعر است.