بارون

غم عالم یه جا جَمعه
زمین خشکه زمان خوابه
چقد خورشید کم رنگه
چقد بی‌ میل می‌تابه

شبا مهتاب گم میشه –
– توی شهر شلوغ ما
– ترافیک خیابونا
– صدای فحش و بوق ما…

گرفتم شمعو توو دستم
توی تاریکی تهرون
عطش دارم دلم می‌خواد
بگردم دنبال بارون

توی ابرا پِیِ‌ت گشتم
توی کوچه تو رو دیدم
هزاران قطره بودی و –
– تو رو یکجا، یهو دیدم…

به ما گفتن که بالایی!
رفیق ماه و مهتابی
حالا آدم شدی بارون؟!
چرا انقدر کمیابی؟!

بیا ای روزیِ قلبم
توو آتیش سوزیه قلبم!
نذار محروم شه از تو
سواد آموزی قلبم…

تو رقصیدن بلد هستی؟!
بذار دستاتو توو دستام
بیا آغوشمو پر کن
نذار امشب بشم ناکام!

توی تاریکی کوچه
باهاش تا صبح رقصیدم
همین که بوسه می‌خواستم…

به من گفتن که خواب دیدم.

80