ما که جز سکوتمون چیزی نگفتیم….

هورِ تشنه ،خاکِ شور ،ماهیِ مرده
سفره هایِ خالیِ مردم ِ این دِه
تنی که بی حرکت یه گوشه خوابه
گشنگی کشیده و گلوله خورده!…
تن، خسته دیگه افتاده به رعشه
روی سینه ،ردَ پایِ تهِ کفشه
دستمون بندِ، گلو بندِ نفس ،هم
ما رو گم کرده خدا،کجایِ نقشه؟؟….
سرمون زیرِ ما اینقد که غریبیم
سکه های آخرِ مونده تو جیبیم
تشنه هایِ لبِ روِد پر تلاطم
ما بهشت گم شده تو باغ سیبیم…
سپر بلایِ موقعِ نبردیم
دستِ هر ترکشی اومد، رد نکردیم
غیر از اینکه آخرش خونه به دوشیم
سرنوشتمونه بی سپر بگردیم……

سرِ پر درد،دیگه دردسر نمیخاد
چشمِ گریون،گاز اشک آور نمیخاد
باغبونی که غمش رنجِ گلاشه
چیزی جز حقِّ گلِ پرپر نمیخاد…..
حرف نفت زدیم و آبمونو بردن
گفتیم آب ریختن و خابمونو بردن
هرچی خواستیم، سهم آب و خاکمون بود
دفترِ حساب،کتابمونو بردن….
ما که جز سکوتمون چیزی نگفتیم
یبارم به این و اون چیزی نگفتیم
با خودی ها درد و دل کردیم و حتی
به خدای آسمون چیزی نگفتیم….

ریشه های نخل تشنه،جون ندارن
دیگه امَیدی به آسمون ندارن
های،شماها که همه سر و زبونید…
مردمِ خسته ی من زبون ندارن…..

خوزستان یعنی تن های سرد،دلهای گرم،اهل صلح ودوستی هرچند با دست خالی…

148
۹
۱
۵