آسنا

آشنا

برای آسنا کوچولو نه ماهه که عید امسال خدا براثر تصادف ازما گرفتش

دوتا چشم نازت عجب دلبری بود
به خوابم بیا باز، بخوابم؟ بیا زود
تویی ناز نازا هنوز عشق مایی
واسه دل ما همون آشنایی
یه مامان و بابا یه دنیا که پوچه
همیشه غروبا بابا جون تو کوچه
میکشه با دستش رو دیوارا هاشور
میاد توی ذهنش چه قدر فکر ناجور
مامان توی خونه که هر جاش تو هستی
همش درد داره تو چشماتو بستی؟
می‌خواستیم بپوشی تو کفشاتو حالا
یه ساله بشی تو بشی ماه ماها
زمونه گرفتت چه قدر زود و ناجور
تو رو برد از اینجا تو رفتی چه قد دور

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

126
۶
۲

درباره‌ی زهره مفتحی

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد برخیز فدای سرت انگار نه انگار خودم را شاعر میدانم چون بیست و چند سال از عمر سی ساله ام وقف شعر بوده و شعر آشناترین من است. نزدیک ده سال است شعر هایم در سایت شعر نو به گوش هم ذوق های من می‌رسد. افتخار میکنم. درشب های شعر و مشاعرات رسمی بسیاری حضور داشتم از جمله در حضور دکتر آذر. بزرگترین افتخارم در زندگی عشق به شعر است.