زهر مار

به خاک سیاه می کشونی منو، داری زیر این زندگی

میزنی
حنای تو رنگی نداره برام، خودت و به موش مردگی میزنی

دیونه خودت و به اون را نزن، ببین عشق تو کار و بارم شده
از اون روزی که قهر کردی باهام، ببین زندگی زهر مارم

شده

فراموش کردی تو این رابطه، چقد بحث و دعوا و جنگ داشتیم
ما هر دو برای رسیدن به هم، چقد سختی و دنگ و فنگ داشتیم
اگر هیچ ریگی تو کفش تو نیست، به سینه ام چرا دست رد میزنی
چرا اینجوری هل برت داشته، به بخت دو تا مون لگد میزنی
تو گوشت بدهکار حرفام نیست، بذار آش این رابطه شور شه
من هرچی دویدم ازم دور شد، بذار تا می تونه ازم دور
شه

 

از وقتی که رفتی دیگه
روی لبام لبخند نیست
برای بر گردوندنت
دستم به جایی بند نیست

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

240
۶
۳

درباره‌ی محمد حسین رجبی پارسا

وی پس از مشقت های فراوان درشهر قم به دنیا آمد،سوار بر مرکب ادبیات هفت شهر عشق را سفر نمود،حالا هم اندر خم یک کوچه تنگ و تاریک به ماجرا جوری هایش ادامه میدهد،زبان سرخ و آینده نامعلومی دارد،وی مهم ترین اتفاق زندگی خود را ترانه میداند و در آستانه‌ی سی سالگی همواره از خدا و تلفن می ترسد...