رفیق

رفیق

عجب از این اعجاب که ندانم کجاست بچرخانیم و بچرخیم که عالم ایستاست امروز هم نبود چرخشی این رسم دنیاست

عجب از خنجرهای ایستاده به صف رفاقت
دستارهای تکیه زده بر پشت خمیده قامت
تنیده به ساختار اما دیواری کج از نامت
عجب از باورهای مانده زیر آوار دیوارت
دستهای بیرون از خاک جویای احوالت
چشمهای خاموش ز فروغ دنبال نگاهت
عجب از یاران مانده و نمانده این گاهت
سبک سران بزمت و خیال پردازان غایت
بلند قامتان کشیده زیر پاشکسته راحت
عجب از دیدگان پر اشک خونبار ساحات
خشکیده لبخند لب تنها در فکر خرابات
سینه های دریده از فرط وفور خاطرات
عجب از این اعجاب که ندانم کجاست
بچرخانیم و بچرخیم که عالم ایستاست
امروز هم نبود چرخشی این رسم دنیاست

از این نویسنده بیشتر بخوانید: